تبلیغات
دست نوشته های من برای پسرم پرهام - تولد فرشته کوچولوی من

دست نوشته های من برای پسرم پرهام


       
 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             
www.bahar22.com

       روز سه شنبه مصادف با تاریخ 15/10/1388 یعنی یک روز قبل از عمل من و بابایی از خونمون در کرج رفتیم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ (مامان و بابای پدر) چون خونشون مینی سیتی و نزدیک پاسداران بود آخه بیمارستان مامانی توی پاسداران بود بیمارستان گلستان ، دکتر مامانی هم خانوم انوشه اسدی بود که همکار عمه عزیزت بود می دونی که عمه سعیده هم دکتر زنان  هست و دوستش خانم دکتر جراح زنان تعریفشو خیلی شنیده بودم و تصمیم گرفتم پیش ایشون زایمان کنم خلاصه موقعی که رسیدیم خونه بابابزرگ حسابی از ما پذیرایی کردند طبق توصیه دکتر من تا ساعت 9 شب می تونستم شام بخورم و تا ساعت 12 فقط مایعات مامان بزرگ مهربون هم کلی تدارکات دیده بود سوپ ، جوجه کباب و غیره من و تو هم کلی اونشب حال کردیم ولی من همش استرس عمل فردا رو داشتم هر کاری میکردم یادم بره نمیشد ما اونشب کلی عکس یادگاری گرفتیم چون آخرین شبی بود که تو عزیزم توی وجودم بودی و قرار بود فردا بعد از 9 ماه انتظار چهره زیباتو ببینیم خلاصه  آن شب با کلی استرس گذشت و فردا شد فردایی که قرار بود تو بیای عسلم من که تا صبح تقریباً  بیدار بودم ساعت 30/5 همگی بیدار شدند و آماده  ، قرار بود مامان بزرگ و بابابزرگ ( مامان و بابای مامانی ) و خاله مهرنوش و دایی مازیار هم از کرج به ما ملحق شن . وقتی ما رسیدیم بیمارستان  بابایی کارهای پذیرش رو انجام داد و یه اتاق خصوصی دو تخته واسه مامانی رزرو کرد من به همراه عمه سعیده و مامان بزرگ و بابا بهنام وارد بخش جراحی زنان شدیم وای چه لحظات دلهره آوری بود رفتیم داخل اتاق و به من لباس عمل ( گان) رو دادند  و همینطور آمپول هایی که قرار بود بعد عمل تزریق شه من لباس پوشیدم همون موقع بقیه اکیپ هم به ما ملحق شدند چقدر عکس و فیلم یادگاری گرفتیم که همه رو تو آلبومت میزارم بعدا ببینی خلاصه خانوم دکتر ساعت 10 رسید و به من اطلاع دادند که باید آماده رفتند به اتاق عمل شم من سعی میکردم اضطرابمو پنهان کنم که باعث ناراحتی بقیه نشم ولی فکر کنم زیاد موفق نبودم همه با مامانی خداحافظی کردند و آخر همه بابایی منو بوسید و  دلداری داد و خداحافظی کرد چقدر سخت بود تو اون لحظه جدایی ولی آرامش خاصی پیدا کردم آخه بابایی خیلی مهربونه و اون لحظه صحبت هاش  و آغوش گرمش به من آرامش داد خلاصه منو با آسانسور بردند تو اتاق عمل وای چه اتاق عملی خیلی بزرگ بود  بیرون تو بخش ریکاوری چند تا مریض عمل شده رو تخت خوابیده بودند و منتظر بهوش اومدن من که با دیدن اونها در حال سکته بودم بعد یه پرستار مهربون منو برد تو اتاق عمل که پر از دخترهای جوون  و مهربون بود خلاصه هر کسی یه چیزی میگفت تا مامانی رو سرگرم کنه و نترسه خیلی محیطه خوب و صمیمی بود خانوم دکتر هم آقای متخصص بیهوشی رو به من معرفی کرد و گفت همون آقایی هستند که خیلی تعریفشونو کردم که کارش عالیه  متخصص بیهوشی هم مرد بشاش و خنده رویی بود و مرتب من رو مشغول میکرد که نترسم خلاصه اونها شروع کردند و دست های منو بستند و به دستم سرم وصل کردند من از سوند می ترسیدم و اونها هم قبول کردند که به من وصل نکنند  پرده سبز رنگ رو جلوی من کشیدند و با بتادین شکم منو شستشو دادند خیلی سرد بود و من  هم که از استرس و ترس سردم شده بود بدتر یخ زدم  و همچنان دخترهای شیطون اتاق عمل با من صحبت میکردند و هی از من می خواستند براشون دعا کنم منم شاکی داد زدم باشه بابا انشالله هر کی هر دعایی داره برآورده شه که همگی شاد شدند اقای دکتر هی از من سوال میکرد اسم نی نیت چی ؟ جنسیتش چیه ؟ فکر میکرد می تونی مامانی رو اینطوری مشغول کنه منم گفتم نمی خواد این سوالهای الکی رو بپرسید می دونم می خواهید منو مشغول کنید ولی من اگه بهوش اومدم و درد داشتم من می دونم و شما باید بعد بیهوشی حسابی به من دارو مسکن تزریق کنید آخه من همش به بعد بیهوشی فکر میکردم و می ترسیدم خیلی درد داشته باشم و آقای دکتر هم چشم بلند بالایی گفت و ماسک بیهوشی رو روی دهنم گذاشت و گفت نفس عمیق بکش من هم یکی دوبار نفس  عمیق کشیدم که احساس کردم در حال خفگی هستم و دارم کم کم سنگین میشم و دیگه چیزی نفهمیدم بعد از اون من فقط یادمه که آقای دکتر میگفت اگه سرتو بتونی بلند کنی و بهوش باشی زودتر می فرستیمت تو بخش تا نی نیتو ببینی من هم از ذوق دیدن تو سعیمو کردم و با سختی فراوان سرمو بلند کردم دیگه چیزی نفهمیدم و حس کردم تو اتاقم هستم و صدای همهمه بود همه بودند یکی میگفت درد نداری  ؟ یکی میگفت عمل چطور بود ؟ من فقط به فکر تو بودم و تو عالم بیهوشی میگفتم پسرم سالمه ؟ خوشگله ؟ چه شکلیه ؟ فکر کنم یه صد باری اینها رو پرسیدم که خاله مهرنوش عکستو با گوشیش گرفت و به من نشون داد آخه عزیزم با اینکه تو کنار تختم بودی ولی الهی بمیرم برات چون تو پسر گرسنه و شکمو من تا وقتی من از اتاق عمل بیرون بیام خیلی گریه کرده بودی بعدش که وقت ملاقات شد و یهو اتاق شلوغ همه اومدن دیدن تو کسی منو تحویل نمی گرفت هر کسی میرسید اول میومد طرف تخت تو و بعد میومد سراغ من خلاصه تو گل پسری دل همه رو بردی و من با دیدن چهره تو برای اولین بار عاشقت شدم به نظرم خوشگل ترین نی نی عالم بودی هر کی هم که تو رو میدید می گفت با اینکه نوزادها زیاد خوشگل نیستند ولی پسرت خیلی نازه من هم مغرور عاشقانه تو رو نگاه میکردم خلاصه وقت ملاقات هم تموم شد و همگی رفتند با اصرار من مامان بزرگ و بقیه هم به کرج برگشتند تا فردا موقع ترخیص برگردند و فقط عمه سعیده پیشم موند چه شبی بود اونشب من  با کمک داروهای آرامبخش زیاد درد نداشتم ولی چون سوند استفاده نکرده بودم واسه دستشویی رفتن کلی عذاب کشیدم  وقتی هم  که برای اولین بار می خواستم به تو شیر بدم خیلی سخت بود چون نمی تونستم بنشینم و در روزهای اول بعد از عمل هم شیر کمه و نی نی همش گرسنه میمونه شاید همین بی تحملی من با دیدن گرسنگی تو باعث شد که از فرداش تو خونه خودمون بهت شیر خشک هم بدم و این باعث شد شیرم کم شه ومن دچار عذاب وجدان شدم و همش خودمو ملامت میکنم که چرا تحمل نکردم و این یه روند عادیه .بماند که اونشب با تموم سختی هاش به عشق دیدن تو گذشت و فرداش من ترخیص شدم و برگشتیم به خونه عشقمون کرج  ، من تا خود کرج تو ماشین خوابیدم آخه بابایی خیلی مراعات منو میکرد و آروم رانندگی میکرد و من هم که شب قبلش خوب نخوابیده بود حسابی خوابیدم تو هم که جات امن بود تو بغل مامان نازی بودی خیالم راحت بود و بابابزرگ علی هم که با ماشین خودشون ما رو تا کرج اسکورت کردند که کسی مزاحم رانندگی بابا نشه و بابایی مجبور نشه تند  رانندگی کنه و مامان اذیت شه در نتیجه این زحمات من هم راحت تا کرج خوابیدم .روزهای اول بعد ورود تو با تموم سختی هاش گذشت مامان نازی تا 40 روز خونه ما بود و خیلی کمکمون کرد وقتی بزرگ شدی باید ازش  حسابی تشکر کنی من همش براش دعا میکنم که به تموم آرزوهاش برسه چون خیلی کمکم کرد من اصلا از بچه داری چیزی نمی دونستم اون روزها هم همش واسمون مهمون میومد ومامان نازی هم باید از من و تو مراقبت میکرد و هم مهمون داری میکرد خلاصه این روزها هم گذشت و من کم کم تونستم روی پای خودم باشم و به تنهایی از تو گلم مراقبت کنم چقدر شیرین بود اون لحظه ها



پرهام در دو روزگی



نوشته شده در شنبه 14 فروردین 1389 ساعت 05:50 ب.ظ توسط مامان پرهام نظرات | |